الشيخ الصدوق ( مترجم : اصفهاني )
58
عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي )
و روى خود را به او كرده و با او گفتگو ميكرد و احوال او را مىپرسيد پس از آن گفت يا أبا الحسن چه قدر عيال دارى فرمود زياده از پانصد نفر عرض كرد همه فرزندان شما هستند فرمودند بيشتر آنها از غلامان و خدم و حشم ميباشند اما اولاد پس مرا سى نفر و كسرى است فلان عدد از آنها پسر و فلان از آنها دخترند عرض كرد چرا تزويج نميكنى دختران را به پسران عم آنها و كسانى كه كفو آنها هستند فرمود دستم از مال كوتاه است عرض كرد املاك تو نفع به تو نمىبخشد فرمود گاهى عطاء مىشود و گاهى منع مىشود عرض كرد آيا قروض دارى فرمود بلى عرض كرد چه مقدار قرض دارى فرمود مقدار ده هزار دينار عرض كرد يا ابن عم من اين قدر مال به تو عطا كنم كه پسران را تزويج كنى و دختران را شوهر دهى و قرض را ادا كنى و املاك خود را معمور كنى تا غلهء بدهد . پس حضرت فرمود كه يا ابن عم صلهء رحم كردى و بسبب اين نيت نيكو شكر پروردگار بجا آوردى خداوند جزاى شكر ترا عطاء كند اين نيت نيكو قصدى است و رحم و خويشى نزديك و قريب است و قرابت درهمكننده است و پيوست مىكند هر دو نفر را به ديگرى و نسب يكيست عباس عم پيغمبر ( ص ) است و با پدران آن بزرگوار از يك سرچشمه است و خداوند ترا دور از اين عمل نكرده است و حال اينكه كف ترا با جود خلق كرده و وجود ترا گرامى داشته و ترا بلندى مرتبت و بزرگى شأن عطا فرموده پس از آن عرض كرد چنين ميكنم يا ابا الحسن با احترام و اكرام فرمود يا امير المؤمنين خداى عز و جل واجب كرده است بر اولياء عهد و متكفلان امر خلق كه فقراء امت را از عسرت نجات دهند و قرضداران را اداء دين آنها كنند و اين بار گران را از دوش آنها بردارند و برهنگان را بپوشانند و حاجتمند را احسان كنند و تو اولى و سزاوارتر كسى هستى كه بايد چنين كنى عرض كرد ميكنم يا أبا الحسن پس از آن آن بزرگوار برخاست هارون نيز به جهت برخاستن آن حضرت برخاست و دو چشم و روى آن جناب را بوسيد پس از آن رو كرد به من و امين و مؤتمن گفت يا عبد الله و محمد و ابراهيم برويد پيش روى عم و سيد خودتان بگيريد ركاب و جامهء او را جمع كنيد و او را تا منزل او مشايعت كنيد پس حضرت أبو الحسن موسى بن جعفر ( ع ) در خفا روى خود را به من نموده و به غير از من و او كسى نفهميد گفتگوى او را و مرا بشارت بخلافت داد و به من فرمود كه هر گاه مالك اين امر شدى به اولاد من نيكى كن پس از آن ما مراجعت كرديم و نزد پدرم زياده از برادران جرأت داشتم . پس چون كه مجلس خلوت شد گفتم يا امير المؤمنين كيست اين مرد كه او را اين قدر تعظيم و تجليل نمودى و از مجلس برخاستى و او را استقبال كردى و در صدر مجلس نشانيدى پس از آن ما را امر كردى ركاب او را بگيريم گفت اين امام مردم و حجت خدا بر خلق او بود و خليفهء خدا بر بندگان او بود . گفتم يا امير المؤمنين آيا اين صفات از براى تو نيست و در تو اين خصال نيست گفت